بوی عید ...
یادش بخیر قدیما یادش بخیر گذشته یادم میاد بهار که می شد دلا تو سینه آب می شد یادم میاد عید که می شد تنگا پر از ماهی می شد فرشا تو حیاط که پهن می شد پاهام باهاش کفی می شد دستام که بوی آب میداد خونمون بوی گلاب میداد یادم میاد که پارو همیشه تو دست من بود یادم میاد که گلدون همیشه یار من بود یادش بخیر قدیما یادش بخیر گذشته سیب و سرکه و سمنو کنارش یه آینه یه شمعدون تنگ ماهی تو دستم کنار سفره می شستم منتظر سال تحویل دعای سال تحویل آخ که چه لذتی داشت پای سفره ی هفت سین اول سینش سلامتی دوم سینش سعادتی دعا که سین نمی خواد الف و شین نمی خواد یه دل می خواد که صاف باشه ساده و پاک مثل اب باشه اینم که شد همش سین خب اینم شد یه هفت سین یادش بخیر قدیما یادش بخیر گذشته آخ یادمه سیزده به در بازی تو دشت و چمن توپ بادی یادش بخیر بادکنکا یادش بخیر مهم نیست که عید باشه مهم نیست که عیدی باشه مهم اینه که پاک باشی ساده و صاف ، ذلال باشی عیدی من برای من شعری بود از مداد من یادش بخیر این شعر من یادش بخیر این شعر من
مصطفی خرادپور
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:54 توسط : آرا


