در برگریز پاییز
گفتی که بایدش کند
گفتی که بایدش سوخت
ناموس خاک و باران
این را نخواست اما:
آن هیمه های گیلاس
غرق شکوفه امروز!
منصور اوجی

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:10 توسط : فاطمه
در برگریز پاییز
گفتی که بایدش کند
گفتی که بایدش سوخت
ناموس خاک و باران
این را نخواست اما:
آن هیمه های گیلاس
غرق شکوفه امروز!
منصور اوجی

در ژرفای دلهای ما
بذر رویایی سربه مهر نهفته است.
رویایی یگانه وبی همتا برای هریک از ما
گاه دیگری می تواند در آن سهیم گردد
ودرشکوفایی اش یاری رساند.
و گاه تنها مالک یک رویاست که یکه وتنها جستجو را ادامه می دهد.
اما…
چه تنها و چه با دیگری اهمیتی ندارد.
رویا کودکی است که هرگز نباید نومید شود.
چون هر یک از ما نوری در دل داریم
که بذرنهفته در دل را در مزرع زیبای حقیقت سبزو شکوفا می کند.
من این نور را می بینم که روشن و پرفروغ در تو می درخشد.
ادمونداونیل

گل من پرپر نشوی!
که بلبلی در باز شدن غنچه ی لبخند تو زبان به سرود باز کرده است.
شمع من خاموش نگردی!
که چشمی در پرتو پیوند تو به دیدن آمده است.
ساقه ی گلبن بهار من نشکنی!
که دلی در رویش امیدوارتو دل بسته است.
آفتاب من غروب نکنی!
که شاخه ی آفتاب گردانی به جست وجوی تو سر برداشته است.

آتش , اسباب بازی
قشنگی ست
که با آن تاریکی را
می ترسانیم.
بیژن جلالی

روزی زیبایی و زشتی در ساحل دریایی به هم رسیدند و به هم گفتند:
<< بیا در دریا شنا کنیم.>>
برهنه شدند و در آب شنا کردند و زمانی گذشت و زشتی به ساحل
بازگشت و جامه های زیبایی را پوشید و رفت.
زیبایی نیز از دریا بیرون آمد و تن پوش اش را نیافت از برهنگی
خویش شرم کرد و به ناچار لباس زشتی را پوشید و به راه خود رفت.
تا این زمان نیز مردان و زنان این دو را با هم اشتباه می گیرند. اما
اندک افرادی هم هستند که چهره ی زیبایی را می بینند و فارغ از جامه هایی
که بر تن دارد اورا می شناسند. و برخی نیز چهره ی زشتی را می شناسند
لباس هایش او را از چشم های اینان پنهان نمی دارد.
جبران خلیل جبران

ای چشمه این جا درنگ مکن!
می پوسی مرداب می شوی می آلایی.
جاری شو!
دشت های هموار را طی کن!
دره ها را سرازیر شو!
سر خود را به سنگ ها بزن بشکن
مایست پیش برو شلاق بخور هوا بخور!
رودی شو!
تو را این جا نگاه نمی دارم.
تشنگی سال هایم را همچنان در این کویر نگاه می دارم.
از تو نمی آشامم تا کم نشوی تا ضعیف نشوی.
حوضچه ای مردابی آب راکدی نگردی.
سر به این صحرا بگذار!
از خلوت این دشت مهراس!
آبادی ها و روییدن ها در انتظار توست.
و من همچنان تشنه
این جا می مانم.
نخستين ستاره اي ست كه درآسمان دل روشن مي شود.
كافي ست نگاهي به اين ستاره بيفكنيم تا بدانيم در كجاي تنهايي و عشق ايستاده ايم.
كريستيان بوبن

واژه ها و سرآغازها
امید ها و ترانه ها
و آرزوهای آینده ای را تقسیم می کنیم
که بنای آن ها دیروز و امروز
نهاده شده است.
فردا...
آبرنگها و رنگین کمانها
نقش ها و چشم اندازهای لطیف
فرشته ای از احساسات خواهد بود
بافته از تارو پود یادمانها
بافته از رشته های رویاها.
البرت.ام.وارد
ای خورشید
بر دم دروازه ی مغرب ایستاده ای چه کنی؟
چشم انتظار کیستی؟
غروب کن!
بگذار شب بیاید.
بگذار جامه ی سیاهش را بر چهره ی کائنات افکند.
بگذار شب بر سرم باز خیمه زند!

بسترم
صدف خالی یک تنهایی ست
وتو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری ...
هوشنگ ابتهاج
تنها راه یافتن رنگین کمانها
نگریستن از راه دل است.
تنها راه زنده کردن قصه های دلنشین
نشستن بر شهپر خیال و یاری جستن از نیروی ذهن است.
تنها جایی که می توان آرامش را بجویی
درون روح خود توست.
چه ...
رنگین کمانها
قصه های دلنشین و آرامش
گنجینه هایی هستند که ازدرون به برون فرا می رویند.
اولین.ک.تارپ
دو غریب
ای که هوای من شده ای
دم زدن در تو حیات من است.
ای که در گذرگاه عمر تو را یافته ام
تو مرا می سازی و من تو را می سازم.
تو مرا می سرایی و من تو را می سرایم.
تو مرا می تراشی و من تو را می تراشم.
تو مرا می نگاری و من تو را می نگارم.
من تو را بر صورت خویش می سازم
واز روح خویش در تو می دمم که همانند منی
که خلیفه ی منی که امانت دار منی.
اما افسوس افسوس که تو در زمین نیستی
تو بر روی زمین نیستی.
زمین از آن ما نیست.
زمین از آن دیگران است.
بر روی این خاک هر دو غریبیم
هر دو بی کس ایم
هر دو اسیریم.


این جا و آن جا گل هایی می شکفند و سپس پژمرده می شوند.
اما اندکی از ما می توانیم راز تولد دوباره ی آن ها را در ورق گلبرگ هاشان بخوانیم.
مهربانی جاده ای است
که هر چه پیش تر روند خطرناک تر می گردد.
نمی توان بازگشت.
اما لحظه ای باید درنگ کرد
و شاید چند گامی بر بیراهه رفت.
مدتی است بر جاده ی هموار می رانیم...
حرف های نزدیک دارند فرا می رسند
خطرناک است!


می پرسند: دلبسته ی چیستی؟
می گویم:(( دلبسته ی ابرها ابرهایی که ارابه ران آسمان هایند.)) من شیفته ی آزادی
عنان گسیخته ی ابرهایم. می خواهم به خویش وفادار بمانم تا به زندگی وفادار مانده باشم.
کریستیان بوبن

طبیعت والاترین حاصلها را با ساده ترین ابزار می آفریند:
آفتاب گلها آب و عشق
هاینریش هاینه
وین گل غم غیر اشک چشم من باران نداشت
مهدی سهیلی

بتو اعطا خواهد شد.
جستجو كن,
خواهيش يافت.
در را بزن,
برويت گشوده خواهد شد.
انجيل
در زندگي
زندگي سرشار از شوراست,
پاره اي ازآن باش.
زندگي آميخته به تلاش است,
با آن آغاز كن.
زندگي با اندوه همراه است,
درد از آن بزداي.
زندگي با شادي همراه است,
احساسش كن, دريابش وتقسيم اش كن.
زندگي بسته به آرمانهايي است,
بكوش تا به والاترينشان برسي.
زندگي مقصدي را مي جويد,
كاشف آن باش.
جونيوان
عید قربان بر همه شیعیان مبارک.