تو رودی بودی
نشات گرفته از دریا
که هرآن کس که تو را دنبال کرد
خود را در کویر یافت
و کویر این سرزمین تفتیده
جایی که آب نیست...
آبادی نیست.
استاد شهید دکتر علی شریعتی

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:11 توسط : آرا
تو رودی بودی
نشات گرفته از دریا
که هرآن کس که تو را دنبال کرد
خود را در کویر یافت
و کویر این سرزمین تفتیده
جایی که آب نیست...
آبادی نیست.
استاد شهید دکتر علی شریعتی


به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود
حسین پناهی
نه زورقی و نه سیلی ، نه سایه ی ابری
تهی ست آینه مرداب انزوای مرا
خوش آنکه سر رسدم روز و سردمهر سپهر
شبی دو گرم به شیون کند سرای مرا

دستی میان دشنه و دیوارست
دستی میان دشنه و دل نیست
از پله ها
فرود می آیم
اینک بدون پا
لیلای من همیشه
پشت پنجره می خوابد
و خوب می داند
که من سپیده دمان
بدون دست می آیم
و یارای گشودن پنجره
با من نیست
شن های کنار ساحل عمان
رنگ نمی بازند
این گونه ی من است
که رنگ دشت سوخته دارد
وقتی تو را
میانه ی دریا
بی پناه می بینم
دستی میان دشنه و دل نیست
خوابیده ای ؟
نه ؟ بیداری ؟
آیا تو آفتاب را
به شهر خواهی برد
تا کوچه های خفته در میانه ی باران
و حرف های نمور فاصله ها را
مشتعل کنی ... ؟
تا دو سمت رود بدانند
که آتش
همیشه نمی خوابد به زیر خاکستر
در زیر ریزش
رگبار تیغ برهنه
می دانم تو دامنه می خواهی
می دانم
تا از کناره بیایی
و پنجره ها را
رو به صبح بگشایی
من
با سیاهی دو چشم سیاه تو
خواهم نوشت
بر هر کرانه ی این باغ
دستی همیشه منتظر دست دیگرست
چشمی همیشه هست که نمی خوابد
و بدان کین امروز
منتظر فردایی ست
که تو دیروز در امید وصالش بودی
بهترین لحظه ای راهی شدنت ...
امروز است...
لحظه را دریاب
باور روز برای گذر از شب کافی است.
یادش بخیر قدیما یادش بخیر گذشته یادم میاد بهار که می شد دلا تو سینه آب می شد یادم میاد عید که می شد تنگا پر از ماهی می شد فرشا تو حیاط که پهن می شد پاهام باهاش کفی می شد دستام که بوی آب میداد خونمون بوی گلاب میداد یادم میاد که پارو همیشه تو دست من بود یادم میاد که گلدون همیشه یار من بود یادش بخیر قدیما یادش بخیر گذشته سیب و سرکه و سمنو کنارش یه آینه یه شمعدون تنگ ماهی تو دستم کنار سفره می شستم منتظر سال تحویل دعای سال تحویل آخ که چه لذتی داشت پای سفره ی هفت سین اول سینش سلامتی دوم سینش سعادتی دعا که سین نمی خواد الف و شین نمی خواد یه دل می خواد که صاف باشه ساده و پاک مثل اب باشه اینم که شد همش سین خب اینم شد یه هفت سین یادش بخیر قدیما یادش بخیر گذشته آخ یادمه سیزده به در بازی تو دشت و چمن توپ بادی یادش بخیر بادکنکا یادش بخیر مهم نیست که عید باشه مهم نیست که عیدی باشه مهم اینه که پاک باشی ساده و صاف ، ذلال باشی عیدی من برای من شعری بود از مداد من یادش بخیر این شعر من یادش بخیر این شعر من

از بس کف دست بر جبین کوبیدم
تا بگذرد از سرم ، پریشانی من
نقش کف دست ! محو شد ، ریخت به هم
شد چین و شکن ، به روی پیشانی من
کارو

افلاک که جز غم نفزایند دگر
ننهند بجا تا نربایند دگر
نا آمدگان اگر بدانند که ما
از دهر چه می کشیم ، نایند دگر.
حکیم عمر خیام نیشابوری

دستارم و جبه و سرم هر سه بهم
قیمت کردند یک درم چیزی کم
نشنیدستی تو نام من در عالم
من هیچکسم ، هیچکسم ، هیچکسم.
مولانا جلال الدین محمد بلخی

شمع آمد و گفت:چون مرا نیست قرار
از پنبه نفس زنم چو حلاج از دار
در واقعهء خویش چو حلاجم من
آویخته و سوخته و کشتهء زار
فرید الدین عطار نیشابوری

غروب فصلی
این کفتران عاصی شهر
به انزوای ساکت آن سوی میله های بلند
هرگز طلوع سلسله وار شبی در اینجا نیست
و تو بسان همیشه ، همیشه دانستن
چه خوب می دانی
که اینصدای کاذب جاری درون کوچه و کومه
در این حصار شب زده ی تار
بشارتی ست
بشارت ظهور جوانه
جوانه های بلند
که رنگ اناری میله
با آن شتاب و بداهت
دروغ بزرگ
زمانه خود را
در اوج انزجار انکار می کنند

در کوی محبت به وفایی نرسیدیم
رفتیم ازین راه و به جایی نرسیدیـم
هرچند که در اوج طلب هستی ما سوخت
چون شعله به معراج فنایی نرسیدیـم
با آن همه آشفتگی و حسرت پرواز
چون گرد پریشان به هوایی نرسیدیم
گشتیم تهی از خود و در سیر مقامات
چون نای درین ره به نوایی نرسیدیم
بی مهری او بود که چون غنچه ی پاییز
هرگز به دم عقده گشایی نرسیدیـــــم
ای خضر جنون ! رهبر ما شو که دراین راه
رفتیم و سرانجام به جایی نرسیدیـــم
شفیعی کدکنی (م.سرشک)
.jpg)
مستان خرابات ز خود بی خبرند
جمعند و ز بوی گل پراکنده ترند
ای زاهد خودپرست باما منشین
مستان دگرند و خودپرستان دگرند

بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت
زنده یاد حسین پناهی

من آن ابرم که می خواهد ببارد
دل تنگم هوای گریه دارد
دل تنگم غریب این در و دشت
نمی داند کجا سر می گذارد
