یک تن آسوده در جهان دیدم
آن هم آسوده اش تخلص بود

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:52 توسط : مجنون
آن هم آسوده اش تخلص بود

در گوش دلم گفت یکی رازی خوش
کاندر دو جهان ، نشان من هست سه چیز :
بوی خوش و روی خوش و آوازی خوش

من آن ابرم که می خواهد ببارد
دل تنگم هوای گریه دارد
دل تنگم غریب این در و دشت
نمی داند کجا سر می گذارد

به یاد عاشقای این دیار به طوق عاشقای بی مظار

باران این رحمت بلند الهی گاهی کودکانی را که
ارزو دارند دست نوازش پدری برسرشان باشد و
سقفی بر روزگارشان ........
به یک نگریستن مطلق بدل شده است،
چشم در قلب مذاب خورشید دوخته ام
و همچون شمع که در گریستن خویش
قطره قطره می میرد ، من در این نگریستن خویش
ذوب می شوم و محو می شوم و پایان می گیرم.
دکتر علی شریعتی
با درود به همه دوستان عزیز با آرزوی بهترین ساعتها
پیروز باشید
یا حق
علی(ع) یارتان
شراره آه پر آذر نبینی
چنان از آتش عشقت بسوزم
که از مو رنگ خاکستر نبینی

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

سلام ......