در برگریز پاییز
گفتی که بایدش کند
گفتی که بایدش سوخت
ناموس خاک و باران
این را نخواست اما:
آن هیمه های گیلاس
غرق شکوفه امروز!
منصور اوجی

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:10 توسط : فاطمه
در برگریز پاییز
گفتی که بایدش کند
گفتی که بایدش سوخت
ناموس خاک و باران
این را نخواست اما:
آن هیمه های گیلاس
غرق شکوفه امروز!
منصور اوجی

تو رودی بودی
نشات گرفته از دریا
که هرآن کس که تو را دنبال کرد
خود را در کویر یافت
و کویر این سرزمین تفتیده
جایی که آب نیست...
آبادی نیست.
استاد شهید دکتر علی شریعتی

در ژرفای دلهای ما
بذر رویایی سربه مهر نهفته است.
رویایی یگانه وبی همتا برای هریک از ما
گاه دیگری می تواند در آن سهیم گردد
ودرشکوفایی اش یاری رساند.
و گاه تنها مالک یک رویاست که یکه وتنها جستجو را ادامه می دهد.
اما…
چه تنها و چه با دیگری اهمیتی ندارد.
رویا کودکی است که هرگز نباید نومید شود.
چون هر یک از ما نوری در دل داریم
که بذرنهفته در دل را در مزرع زیبای حقیقت سبزو شکوفا می کند.
من این نور را می بینم که روشن و پرفروغ در تو می درخشد.
ادمونداونیل

گل من پرپر نشوی!
که بلبلی در باز شدن غنچه ی لبخند تو زبان به سرود باز کرده است.
شمع من خاموش نگردی!
که چشمی در پرتو پیوند تو به دیدن آمده است.
ساقه ی گلبن بهار من نشکنی!
که دلی در رویش امیدوارتو دل بسته است.
آفتاب من غروب نکنی!
که شاخه ی آفتاب گردانی به جست وجوی تو سر برداشته است.


به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود
حسین پناهی
آتش , اسباب بازی
قشنگی ست
که با آن تاریکی را
می ترسانیم.
بیژن جلالی

روزی زیبایی و زشتی در ساحل دریایی به هم رسیدند و به هم گفتند:
<< بیا در دریا شنا کنیم.>>
برهنه شدند و در آب شنا کردند و زمانی گذشت و زشتی به ساحل
بازگشت و جامه های زیبایی را پوشید و رفت.
زیبایی نیز از دریا بیرون آمد و تن پوش اش را نیافت از برهنگی
خویش شرم کرد و به ناچار لباس زشتی را پوشید و به راه خود رفت.
تا این زمان نیز مردان و زنان این دو را با هم اشتباه می گیرند. اما
اندک افرادی هم هستند که چهره ی زیبایی را می بینند و فارغ از جامه هایی
که بر تن دارد اورا می شناسند. و برخی نیز چهره ی زشتی را می شناسند
لباس هایش او را از چشم های اینان پنهان نمی دارد.
جبران خلیل جبران

ای چشمه این جا درنگ مکن!
می پوسی مرداب می شوی می آلایی.
جاری شو!
دشت های هموار را طی کن!
دره ها را سرازیر شو!
سر خود را به سنگ ها بزن بشکن
مایست پیش برو شلاق بخور هوا بخور!
رودی شو!
تو را این جا نگاه نمی دارم.
تشنگی سال هایم را همچنان در این کویر نگاه می دارم.
از تو نمی آشامم تا کم نشوی تا ضعیف نشوی.
حوضچه ای مردابی آب راکدی نگردی.
سر به این صحرا بگذار!
از خلوت این دشت مهراس!
آبادی ها و روییدن ها در انتظار توست.
و من همچنان تشنه
این جا می مانم.
مهر آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن ضربه یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد !!!

نخستين ستاره اي ست كه درآسمان دل روشن مي شود.
كافي ست نگاهي به اين ستاره بيفكنيم تا بدانيم در كجاي تنهايي و عشق ايستاده ايم.
كريستيان بوبن
